پارت 9

سه بار گزاشتم این پارت رو ولی پردازش نمشد://// ـــــــــــــــــ من: مگه لباسه مهمه؟:/ سان می: اما... اما اگه... وایی یویی خدا نکشتت؛-؛ یویی: مگه من برش داشتم'-' ( و در این ور داستان) چارلوت: اوم... چیشده؟ چیتوگه:* در حال نفس نفس زدن*میـ... میساکی...لباس رو... اون لباس رو پوشیده... چارلوت:*سینی چایی از دستش میفته* چیتوگه: عاروم باش بابا.... لباسم خیس شد:/ چارلوت:* غشید:/* ( ودر این ور داستان) پسره:* عرق هاشو پاکید* آه تموم شد هینامی: عاقا الان چطوری بهوشش بیاریم؟ پسره: ولش فعلا، خودش بهوش میاد * من با اژانس میرسم:/* هینامی: عوا ورود ممنوع بود'-' من: لبخند شیطانی://XD* عاقا منم میخام دکتر شم:] پسره:*کوبید تو سرش* من: اسمم ایبیتانیه و از بچگی مشتاق دکتر شدن بودم:] ( و در این ور داستان) ایاتو: من باید چاقو فرو کنم تو دلش؛-؛ لایتو: پس من میرم یکم پیانو بزنم بعدش میساکی رو از پنجره پرت کنم پایین؛-؛ کاناتو: منم اتیشش میزنم؛-؛ میساکی: هی هی پسرا...؛-؛ شو:* اومد کنار میساکی* من نمیزارم_('-')_ میساکی: آه خدایا ملسی؛-؛ ( ودر این ور داستان) من: اها راستش دوستم مث اینکه سکته کرده؛-؛ * چارلوت را پرت مکنم رو تخت بیمارستان* هینامی: آم... این فقط بیهوش شده من: ب من ربطی ندره، اصن کاری کنین دیگه عمرا بهوش نیاد'-' آئوبا: اییی درد میکنههه (( دقت کردین تو رمانام باید حتما یه حامله، یه دکتر، یه منحرف، و یه صورت زخمی داشته باشم؟://////////////)) من: عوا منه پرستارو فراموش نکنی'-' پسره: کی گف شما پرستاری؟:/ من: خدم مگم°^° پسره: ای گادِ بزرگ...:/ من: پاشو بریم تو دفترت منو استخدام کن^^ ائوبا:

 5 سال پیش

پاسخ به

×