سه بار گزاشتم این پارت رو ولی پردازش نمشد:////
ـــــــــــــــــ
من: مگه لباسه مهمه؟:/
سان می: اما... اما اگه... وایی یویی خدا نکشتت؛-؛
یویی: مگه من برش داشتم'-'
( و در این ور داستان)
چارلوت: اوم... چیشده؟
چیتوگه:* در حال نفس نفس زدن*میـ... میساکی...لباس رو... اون لباس رو پوشیده...
چارلوت:*سینی چایی از دستش میفته*
چیتوگه: عاروم باش بابا.... لباسم خیس شد:/
چارلوت:* غشید:/*
( ودر این ور داستان)
پسره:* عرق هاشو پاکید* آه تموم شد
هینامی: عاقا الان چطوری بهوشش بیاریم؟
پسره: ولش فعلا، خودش بهوش میاد
* من با اژانس میرسم:/*
هینامی: عوا ورود ممنوع بود'-'
من: لبخند شیطانی://XD* عاقا منم میخام دکتر شم:]
پسره:*کوبید تو سرش*
من: اسمم ایبیتانیه و از بچگی مشتاق دکتر شدن بودم:]
( و در این ور داستان)
ایاتو: من باید چاقو فرو کنم تو دلش؛-؛
لایتو: پس من میرم یکم پیانو بزنم بعدش میساکی رو از پنجره پرت کنم پایین؛-؛
کاناتو: منم اتیشش میزنم؛-؛
میساکی: هی هی پسرا...؛-؛
شو:* اومد کنار میساکی* من نمیزارم_('-')_
میساکی: آه خدایا ملسی؛-؛
( ودر این ور داستان)
من: اها راستش دوستم مث اینکه سکته کرده؛-؛ * چارلوت را پرت مکنم رو تخت بیمارستان*
هینامی: آم... این فقط بیهوش شده
من: ب من ربطی ندره، اصن کاری کنین دیگه عمرا بهوش نیاد'-'
آئوبا: اییی درد میکنههه (( دقت کردین تو رمانام باید حتما یه حامله، یه دکتر، یه منحرف، و یه صورت زخمی داشته باشم؟://////////////))
من: عوا منه پرستارو فراموش نکنی'-'
پسره: کی گف شما پرستاری؟:/
من: خدم مگم°^°
پسره: ای گادِ بزرگ...:/
من: پاشو بریم تو دفترت منو استخدام کن^^
ائوبا: