وقتی بابام به مسابقات راک میرفت، همیشه با لباسهای چرمی و کلاه تاشو جلوی در خانه میاستاد. او همیشه با یک لبخند بر لب به ما میگفت که امشب یک شب پر از جوانبشر، موسیقی و هیجان است. پس از بازگشت، با داستانهای هیجانانگیز از عصر و شور و نشاط عروسیهای عدههای زیاد به ما روایت میکرد. حتی اگر مسابقه برنده نبود، اما یادگارههای خاطرهای که داشت، برای همیشه در قلب ما میماند.