من جونگکوک رو دوست داشتم ولی....اون همیشه منو میزد و ازم متنفر بود
همیشه ساعت ۷ صب میرفت سرکار تا ۱ شب نمیومد منم تنها بودم..
داشتم نودل میخوردم،ساعت ۱۱ بود میخاست بره با تهیونگ و شوگا شام بخوره
کوک:ا.ت لباسام رو شستی
ا.ت:یادم رفت
کوک:مگه بهت نگفتم بشور
موهامو گرفت و برد توی اتاق و روی تخت پرتم کرد در رو قفل کرد
ا.ت:بزار نودلمو بخورم عوضی
کوک:خفه شو ا.ت
ساعت ۱
صدای گریه ا.ت رو از اتاق میشنیدم
دلم براش سوخت..سیاه و کبود شده...ینی همش تقصیر منه؟
قفل رو باز کردم
کوک:بیا بیرون ا.ت
ا.ت:نزدیکم نشو
کوک:بیا کاریت ندارم
ا.ت:آره جون مادرت
کوک:جون مادرم
رفتم جلوش واستادم
بغلم کرد
کوک:ببخشید ا.ت
ا.ت:ک..کوک
آغوشش گرم بود..
ساعت ۱۰ شب
کوک اومد دنبالم
کوک:ا.ت حاضر شو میخایم با شوگا و تهیونگ بریم بیرون
ا.ت:م..منم بیام؟
کوک:پس من به دیوار میگم حاضر شو
ا.ت:ب...باشه
با کوک رفتیم کافه شوگا و ته با زن هاشون نشسته بودن
زن شوگول:سلام کوک سلام ا.ت
زن تهیونگ:سلام کوک سلام ا.ت
شوگول:سلام کوک سلام ا.ت
ته:سلام کوک سلام ا.ت
ا.ت:سلام
کوک:سلام
کافه مثل ی باغ بود خیلی بزرگ بود تهش ی باغ کوچولو پر گل های رنگارنگ و خوشگل و خوشبو بود همونجا نشستم
کوک اومد
ا.ت:عههه دو دیقه بزار تنها باشم
کوک:ببخشید
ا.ت:وایسا کوک
کوک:چیه؟
ا.ت:بشین
کوک:چرا
ا.ت:میگم بشین
کوک:باشه
ته:ا.تتتتت کوکککک
ا.ت: :|||
اصن اصاب برام نمونده بود بچه شوگا وق وق میکرد
زن شوگول:عههههههه خفه شو دیگه بچههههه شوگا دودیقه اینو بگیر
شوگول: :/
ته:خب دیگه چ خبر
کوک:سلامتی:|
ا.ت:والا خبرا پیش شماس