فیک جونگ کوک پارت اول
من جونگکوک رو دوست داشتم ولی....اون همیشه منو میزد و ازم متنفر بود همیشه ساعت ۷ صب میرفت سرکار تا ۱ شب نمیومد منم تنها بودم.. داشتم نودل میخوردم،ساعت ۱۱ بود میخاست بره با تهیونگ و شوگا شام بخوره کوک:ا.ت لباسام رو شستی ا.ت:یادم رفت کوک:مگه بهت نگفتم بشور موهامو گرفت و برد توی اتاق و روی تخت پرتم کرد در رو قفل کرد ا.ت:بزار نودلمو بخورم عوضی کوک:خفه شو ا.ت ساعت ۱ صدای گریه ا.ت رو از اتاق میشنیدم دلم براش سوخت..سیاه و کبود شده...ینی همش تقصیر منه؟ قفل رو باز کردم کوک:بیا بیرون ا.ت ا.ت:نزدیکم نشو کوک:بیا کاریت ندارم ا.ت:آره جون مادرت کوک:جون مادرم رفتم جلوش واستادم بغلم کرد کوک:ببخشید ا.ت ا.ت:ک..کوک آغوشش گرم بود.. ساعت ۱۰ شب کوک اومد دنبالم کوک:ا.ت حاضر شو میخایم با شوگا و تهیونگ بریم بیرون ا.ت:م..منم بیام؟ کوک:پس من به دیوار میگم حاضر شو ا.ت:ب...باشه با کوک رفتیم کافه شوگا و ته با زن هاشون نشسته بودن زن شوگول:سلام کوک سلام ا.ت زن تهیونگ:سلام کوک سلام ا.ت شوگول:سلام کوک سلام ا.ت ته:سلام کوک سلام ا.ت ا.ت:سلام کوک:سلام کافه مثل ی باغ بود خیلی بزرگ بود تهش ی باغ کوچولو پر گل های رنگارنگ و خوشگل و خوشبو بود همونجا نشستم کوک اومد ا.ت:عههه دو دیقه بزار تنها باشم کوک:ببخشید ا.ت:وایسا کوک کوک:چیه؟ ا.ت:بشین کوک:چرا ا.ت:میگم بشین کوک:باشه ته:ا.تتتتت کوکککک ا.ت: :||| اصن اصاب برام نمونده بود بچه شوگا وق وق میکرد زن شوگول:عههههههه خفه شو دیگه بچههههه شوگا دودیقه اینو بگیر شوگول: :/ ته:خب دیگه چ خبر کوک:سلامتی:| ا.ت:والا خبرا پیش شماس