عشق واقعی پارت ۳۴
عشق واقعی پارت ۳۴ دیانا: خیلی دوست دارم ارسلان: دورت بگردم دیانا: پاشو قرص سرما خوردگی بهت بدم ارسلان: دیانا دیانا: جونم ارسلان: من مریض نیستم سرطان دارم دیانا: تو بخور حالا ارسلان: باش... خوردم نشستم دیانا: ارسلان رفت خوابید تصمیم گرفتم خودم خوبش کنم با این که دکترا میگفتن خوب نمیشه ولی من برام مهم نبود رفتم سوپ درست کردم ارسلان اومد ارسلان: دیانا دیانا: جونم ارسلان: تازه از خواب بیدار شدم نمیخوای بیای بغلم دیانا: چرا عشقم ارسلان: دورت بگردم دیانا : بشین روی مبل ارسلان: باش دیانا: بیا برات سوپ درست کردم بشین تا بهت بدم ارسلان: به جان خودت مریض نیستم دیانا: نخواستم چیزی بگه بغلش کردم گفتم.... ۴ ماه از سرطان حرف نمی زنی انگار سرطان نداری خب ارسلان: خب دیانا : بریم خونه نیکا و متین ارسلان: بریم دیانا: رفتیم خونه نیکا اینا سلام کردیم نشستیم نیکا: خب دیگه چه خبر ارسلان: داداش گلم چطوره متین: فداتشم نیکا: به نظرم بریم پارک دیانا: فکر خوبیه