your browser not support this video

بعد از اون روز شوق زیادی برای رفتن به جنگل داشتم ولی خبر نداشتم که مامان بزرگم دیگه برنمیگرده روزی که رفته بود جنگل دیگه برنگشت چند ماه منتظرش موندیم که مرد تبر زنی که توی جنگل تنه های درخت رو تبر میزده گفت که مادر بزرگم در اثر سوختن کلبش سوخته و مرده قلبم وایستاده بود مامان بزرگ بهم قول داده بود ولی دیگه نبود که واسم کولوچه درست کنه دوماه گذشت تصمیم گرفتم خودم برم به اون جنگلی که مامان بزرگم میرفت باید بدونم که توی اون جنگل چیه که مامان بزرگ همیشه ترس از این داشت که منو ببره کولم رو برداشتم و وسایل های مورد نیازم رو برداشتم بدون اینکه به پدر و مادرم بگم به سکت ماشینم رفتم کولم رو انداختم عقب ماشین سویج روشن کردم و به سمت جنگل که بیرون شهر بود حرکت کردم تقریبا بیرون شهر بودم بعد پنج کیلو متر میرسیدم جلو جنگل بودم پیچیدم توی جنگل و مستقیم حرکت کردم جنگل ترسناکی بود توی این فکر ها بودم که ماشینم وایستاد بنزینم تموم شده بود یه بطری بنزین پشت ماشینم بود از ماشین پیاده شدم با ترس کاپوت رو باز کردم و بطری رو برداشتم که صدای گرگ اومد پشتم رو نگاهرکردم که دیدم سه تا گرگ پشتم هستن خیلی ترسیده بودم که یه نفر اومد جلوم و با اومدن اون گرگ ها رفتن برگشت طرفم شنلش رو از جلو صورتش برداشت یه پسر زیبا و مو سیاه تا دندون هاش رو دیدم فهمیدم ومپایر هستش ولی مگه نسلشون منقرض نشده ترس همه جای وجودم رو گرفته بود شبیه ومپایر توی قصه افسانه ای خوناشامی می اید است البته توی تصورات من بعد فکر کردن به این چیز ها دیدم که یه نفر دیگه از پشتش ظاهر شد جین =تهیونگ چرا اینجایی ...این دختر کیه تهیونگ =تو نورا هستی نورا=ت...تو اسم ....منو از کجا میدونی تهیونگ =جین این نوه فرشته سفید جنگله جین=چی ....از چشم