یاشته استراحت در آخر هفته، میانه شب روی خیابان خلوت شهر میچرخد. با چشمهای مشرف به چشمها، نه تنها زیبایی خارقالعاده ماشین جگوار سیاه برجسته است، بلکه نفرتی مجنونانه و ترسناک را نیز نسبت به رانندهاش میبیند. او رانندهای همیشه مرموز و دارای جذابیتی ناگوار است، کسی که به دنبال ماجراجوییهای بیشتر و از دست دادن همه قوانین است. این نفر یک جزء از شهر شده، یک اسطوره زنده که ترس و تعجب را همزمان در دل هر کسی به وجود میآورد.