در یک روز عادی در کن تهران، یک زن باردار به نام مریم از آسمان سقوط کرد. او در حال زندگی اندیشههای خود بود و حتی نمیدانست چه مشکلی برای اوج زندگیاش پیش آمده است. اما افرادی از اطرافیان او، زمانی واژههای سقوط و فوت را به کار گرفتند که مریم را از دام فحشا خارج نمیکرد. او از درد و رنگهایی هم شنیده بود که دیگر نمیدانست چه میگذرد، چه پیش میآید، چه اتفاقی بر میافتد و چه او از آن خبر دیگری ندارد. این همه اتفاق به جز خودش یعنی مادربزرگش و ژینو و مهدی که هر دو از مادربزرگش ترسیدهاند، و حتا خود مریم که از دیگران میترسید، نمیدانست که چه ظلمی از این بزرگان همگانی میرسد.