هر روز، زمانی که خورشید در اوج خود است و همه چیز زیبا و روشن به نظر میرسد، دلش از درد میسوزد. او به یاد همیشگی غیبت عزیزترین آدم زندگیاش میافتد. آن غیبتی که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود و تلخترین خاطرات را برای او به یادآوری میکند. او با همه قدرت و انرژیاش، اما با یک تنهایی درونی که هیچکس نمیتواند به آن پی ببرد، ادامه میدهد.