صوفیا دختری جوان و زیبا بود که مورد توجه زیادی از مردان قرار میگرفت. او در شهر بارسلونا زندگی میکرد و بازیگر بسیار موفقی بود. اما یک روز، دختری جوان به نام کلمنت، عاشق صوفیا شد و او را برای خود میخواست. صوفیا اما عاشق مردی دیگر بود و از این عشق پنهانی به کلمنت خبری نداد. اما کلمنت به حقیقت پی برد و از روی غم و ناراحتی، بارسلونا را آتش فروخت و این شهر زیبا را تبدیل به خونین و خاموش کرد.