خواندن کتابها از یک عادت ارزشمند برای من تبدیل شده بود. اما پدرم تمام وقت خود را برای مطالعه کتابها صرف میکرد و من همیشه از او الهام میگرفتم. او به اندازه زمان کافی برای من اختصاص نمیداد و من تنها با خواندن کتابهایش از او حضور احساس میکردم. این موضوع باعث میشد که ناخودآگاه سرم گیج شود و احساس تنهایی و دل کردگی میکردم. اما از طرف دیگر، این تجربه مرا به جهان دیگری از دانش و اطلاعات میکشاند که به آرامش و رهایی من اضافه میشد.