سخت سختی میکشم
رنجی به دوشم میکشم
آخرم باز همان انسان تلخ و ناخوشم
کل ذوقم را برای جیب خالی میکُشم
تا که دریابم کمی آرامش و آسایشم
بی حوصله ام وه که دگر تاب ندارم
از فکر و خیالم شب و روز خواب ندارم
بی دل شده ام حس که دگر هیچ ندارم
سر بر سر بالش نه به گریبان میگذارم
خیام:
افسوس که نامه ی جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد