«اَمثال و حِکم» کتابی چهار جلدی به تألیف #علی_اکبر_دهخدا هستش که در سال ۱۳۱۰ در تهران منتشر شد. این مجموعه شامل حدودا ۵۰ هزار امثال و حکم (ضرب المثل) و کلمات قصار و ابیات متفرقه میشه.
.
یکی از اون حکایت ها، همینی هست که در ادامه میاد:
«خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه با هم زندگی می کردند. نیمه شبی در حال چریدن علف، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسان ها شدند.
.
شتر چون متوجه خطر گردید رو به خر کرد و گفت: ای خر خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسان ها به حضورمان پی ببرند!
.
خر گفت: اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سردادن من است. شتر التماس کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد تا مبادا به دست انسان ها بیافتند.
.
خر گفت: متاسفم دوست عزیز! من عادت دارم همین ساعت نعره کنم و خودت میدانی ترک عادت موجب مرض است و هلاکت جان!
.
پس خر، بی محابا نعره های دلخراش برمی داشت. از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان گردیدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپایان بارکش گذاشتند.
.
صبح روز بعد در مسیر راه، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای خر میسر نبود. پس خر را بر شتر نشانیده و شتر را به آب راندند. چون شتر به میان عمق آب رسید شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود.
.
خر گفت: ای شتر چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم.
.
شتر گفت: خر جان، من عادت دارم در آب برقصم!! ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!
.
خر بیچاره هرچه التماس کرد اما شتر وقعی ننهاد. خر گفت: تو دیگر چه رفیقی هستی؟!
.
شتر گفت: چنانکه دیشب نوبت آواز بهنگام خر بود!! امروز زمان رقص ناساز اشتر است!
.
شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بینداخت و در آب غرق ساخت. شتر با خود گفت:
.
رفاقت با خر نادان، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشید!
.
@farzandeIRAN_ir