ولی بد ترین سفر عمرم بود رفتیم داخل ویلا متین و ارسلان داخل یه اتاق منو نیکا هم داخل یه اتاق بودیم وسایلمونو گذاشتیم داخل اتاق رفتیم داخل اشپز خونه یچیزی درست کردیم باهم دیگه خوردیم خیلی خسته بودم و ناراحت رفتم گرفتم خوابیدم
رفتم داخل گوشیم یه چرخی زدم خبری نبود فقط به مامان پیام دادم که رسیدیم
و خوابم برد خواب بدی دیدم داشتم به ارسلان التماس میکردم که نره ولی رفت یکی صدام زد هی میگفت دیانا دیانا