عشق واقعی
پارت ۶️
ارسلان : دیدم دیانا از تخت افتاده مجبور شدم تو خواب بغلش کنم که نیفته
صبح شد
مامان ارسلان: پاشید بچه ها عقد دیر میشه
دیانا : جانم
مامان ارسلان: ماشاالله تو بغل هم میخوابید
دیانا: اصلا حواسم نبود دیدم ارسلان بقلم کرده نمیدونستم چی بگم ... اممم آره دیگه
ارسلان : خواستم دیانا ول کنم که دیدم مامانم بالا سرمون بیشتر بقلش کردم چون کار دیگه نمیتونستم بکنم
دیانا : مامانش رفت بیرون ... وای ولم کن ارسلان
ارسلان: انگار من دلم میخواد بقلش کنم حالا
دیانا: ببین بیا لج نکنیم من به عنوان رفیق بهت کمک میکنم خب؟
ارسلان : باشه پس برو حاضر شو
دیانا : باشه
۲ ساعت بعد... !
ارسلان : عقد کردیم ولی دیانا بود با کلی استرس
مامان ارسلان: خوشبخت بشین دیانا خانوم پسرم میخواست بابا بشه اسم قشنگ بزارین
دیانا : با حرفی که مامان ارسلان زد من رفتم تو فکر ....
ارسلان : عشقم نفسم ..
دیانا : اممم جانم
ارسلان: به چی فکر می کنی
دیانا : ببخشید مامانت رفت ؟
ارسلان : نه همه رفتن
دیانا : وای ارسلان بدبخت شدیم
ارسلان : چیشد
دیانا : اگه بچه دار بشیم
ارسلان : نه بابا
دیانا : دارم میمیرم از استرس
ارسلان : نه هیچی نیست
دیانا : باش
ارسلان: خیلی خوشحالم
دیانا: ......