سلام بچه ها خوبید ؟
ببخشید حالم خیلی خوب نبود کرونا گرفتم ولی الان بهترم .
هر روز کلی دارو میخورم تا بهتر بشم .
اومدیم با پارت اول
حمایت یادتون نره هااا
اگه حمایت کنید هر روز پارت جدید رو میذارم . خودم تا پارت ۵ نوشتم و داستان رو هم یکم طنز کردم ، حتما خوشتون میاد .
کپی ممنوع بازنشر آزاد .
ساره : امروز تولد علیرضا بود ، دلم بیشتر از هر وقتی گرفته بود و خیلی برای مامان و بابام و سروین تنگ شده بود .
تلویزیون رو روشن کردم ، داشت قسمت ۵ سریال دل رو میداد . یاد آرش و رستا افتادم ...
چقدر خاطرات خوبی داشتن با هم ...
چند دقیقه به تلویزیون خیره شدم . صدای زنگ آیفون اومد .
علیرضا و نیکا بودن . رفتم در رو باز کردم و منتظر موندم تا بیان .
وقتی رسیدن دستامو باز کردم و به نیکا گفتم بیا بغلم عزیزم . ولی نیکا توجهی بهم نکرد و رفت .
گوشیمو برداشتم ...
دیدم فن پیج ها و کلی از فالوورام تولد علیرضا رو تبریک گفتن .
خوشحال شدم و لبخند زدم ...
یهو یه پیام دیگه اومد ، رفتم ببینم کیه .
محمدرضا بود .
" ساره عزیزم تولد آقای افکاری رو تبریک میگم ، همیشه شاد و سلامت باشید . "
با خودم فکر کردم الان تنهاییم و مهمونم نداریم ، کاش یکی بود که با بودنش بهمون خوش میگذشت .
تصمیم گرفتم به محمدرضا زنگ بزنم .
راستی بچه ها خیلیییییی دوستون دارم که همتون نظر دادید . نمیدونید چقدر خوشحال شدم .
حمایت کنید تا پارت دومم بذارم ، خودم موقع نوشتن کلی خندیدم از بس که محمدرضا همرو میخندونه :))
راستی کیا رمان ملکه گدایانو میخونن ؟ اخه هیچ حمایتی ازش نمیشه ...