رمان قفس تنگ... ~از فرزاد فرزین~پارت شانزهم~
ـپارتـ ـشانزدهمـ... دیدم عکاس ها و فیلم هایی مندو شیواستـ... عصبی شدم.... عصبی... خیلی عصبیــ... داشتم با خودم درگیر بودمکه همون آشغالا زنگ زدنـ... فرزاد~چی میخوایید هان روانی های مریض _ اع آقای فرزین به شخصیتون نمیاد اتقدر بیشعور و بی ادبـ باشینااا... فرزاد~خفشو بابا... _خفه شدی مردتیکهـ...اها آقای فرزین زنگ زدم دوتا چیز بگمـ... یک دیشب خوشگذشتـ... دو. عکسارو دیدی خیلی خوب افتاین فرزاد~چی میخوای پول میخوایی؟؟؟چته خب این ادم بگوووو بدم بهت خبــــــ.... _اع واقعا میدی چه مهربونـ.. اره پول که میخـوام وایی یه چیز دیگه هم میخوام که در تـمااس بعدی بهت میگن فرزین جونــ.. ـ راستی شنیدم رو زنت خیلی غیرت داریییی فرزاد:باشه فردا شب بیااا به آدرسی که میفرستم بیا چک رو بگیر 300ملیون مینویسم بعدشم عوضی کثافت نزدیک زن من بشی من میدونم با تو _ اوخخخ ترسیدمـ... فکر کردی خرم بیتک سر قرار؟؟ بزن به شماره.حسابی که میگمـــــ... فعلا بایــ... فرزاد بیشعور قطع کر منم هرچقدر زنگ میزدم خاموش بود....تازه میخواستم بپرسم از کحا معلوم پخش نمیکنه وااایی داشتم دیونه میشدمـ.....خیلی اعصابم خورد بود... خب قشنگا به درخواست خیلی هاتون جای حساس تموم نکردمـ.... چون نظرتون و رضایتون خیلی برام مهمه لطفا بازم بگید چه تغیراتی بدم و رمان چه ژانری باشه مثلا رمانتیک یا هیجانی یا کمدی یا چی؟! اینجوری قطعا براتون جذاب تر میشه راستی کیوتم نظذم بده مه انرژی بگیرم«اگر زیاد انرژی بدید امشب یه پارت دیگه هم میزارمـــــ... دوستون دارم مرسی که همراعی میکنید... ماچ به کله هاتونــــــــــ