تجربه ترسناک از اعطای غذا به پادشاه جنگل (+13)
در یک روز ابری، من به عنوان جوان شجاعی که ماموریت داشت به پادشاه جنگل غذا اعطا کنم، به جنگل رفتم. وقتی به محل اعطای غذا رسیدم، پادشاه جنگل با چشم های خشمگین و دندان های تیز به من نگاه کرد. او گریههای من را شنید و گفت: "آیا تو اعتماد به خدمت کردن به من داری؟" دستم ترسانده بود اما با شجاعت به پادشاه خوراک را دادم. پادشاه خوشحال شد و گفت: "تو بسیار شجاع و مقتدری." این تجربه ترسناک من را به یک شخص قویتر و با اعتماد به نفس تبدیل کرد.
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت