تصور کن پارت 4 کپ
گفت خیلی زود میبینمت منم رفتم از دستشویی بیرون سریع به بیرون حرکت کردم و رسیدم به خونه لباسامو عوض کردم پدرم گفت بیا اینجا بشین کارت دارم نشستم گفتم چیکار دارید؟ گفت تو باید با اونی که من میگم ازدواج کنی خشکم زده بود و همینجوری به چشمای پدرم زل زده بودم با گریه و سرعت به اتاقم رفتم و درو بستم مهمونا اومدن و شام خوردن از زبون تهیونگ = نگرانش شدم باید برم بالا ببینم چیکار میکنه رفتم بالا و در زدم گفتم دیدی که بهت گفتم زود زود میبینمت دیدی اومدم و به قولم عمل کردم تو هم درو باز کن به سرعت به سمت در دویدم و درو باز کردم عه مگه میشه تو؟ جهیونگ گفت میتونم بیام تو گفتم بله بیا تو داشتم موهامو میبینم که یهو جیمین حمایت یادتون نره گنا دالم
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت