فیک بی تی اس پارت³
چشم هایش روی ماه قفل شد و تپش قلبش باال رفت حس نزدیکی میکرد اما به کی؟! +هنوز تو فکرشی؟ نیم نگاهی به بهترین دوستش انداخت و سری تکان داد دوباره به ماه خیره شد -۲۸۰ سال گذشت ،من ۲۸۰ سال بدون اون زنده موندم هوسوک چقدر دیگه باید صبر کنم؟ چرا من باید از بقیه محافظت کنم وقتی نتونستم عشقمو نجات بدم؟چرا من الان باید به جای اون زنده باشم؟چرااااااا صدای گریش باال رفته بود ، روی زانو هاش افتاد هوسوک تن دوست عزیزش رو به آغوش کشید +بهت قول میدم اونو پیدا میکنیم چیز زیادی نمونده قول میدم تهیونگ قول میدم تهیونگ هنوز هم داشت گریه میکرد در تمام عمر زندگیش کسی بغیر از هوسوک گریش رو ندیده بود تهیونگ در اغوش هوسوک به خواب رفت هوسوک اون رو به اتاقش برد تا بلکه کمی استراحت کند تنها شب هایی که تهیونگ می خوابید شب هایی مثل امشب بود که ماه کامل میشد و او هم از شدت گریه های زیاد به خواب میرفت هوسوک همراه چند نفر از افرادش به شکار رفتند اسمش رو با خنده صدا زد:تهیونگ این صدا این خندهاون اینجاست اون برگشته پیش من با اون لباس قرمز که تن سفیدشو پوشونده بود و با عشوه راه میرفت کمی دورتر شد اما از دید تهیونگ ناپدید نشد ناگهان جیغ کشید و شروع به دویدن کرد مدام اسم تهیونگ رو با جیغ صدا میزد اما با خنجری که در قلبش فرو رفت از حرکت ایستاد به تهیونگ نگاهی انداخت لبخندی زد و جسم بی جونش روی زمین افتاد تهیونگ با تمام توان صداش میزد اما کوچکترین صدایی ازش خارج نمیشد پاهاش قفل شده بود و هیچ حرکتی نم ی کرد روی زمین افتاد و فقط اشک میریخت از خواب بیدار شد، نفسش به سختی باال می اومد از تخت پایین اومد و بیرون رفت تا بتواند نفس بکشد در رو به سرعت باز کرد و خودش رو داخل بالکن انداخت بعد از چند لحظه که نفس هاش منظ