شعر عاشقانه و زیبا
دل کندن دل به چشمان سیاهش داده بودم سال ها لیک لب بستم، نترسیدم ز رویم حالِ ها هر سحر، آن کوچه را بی درد می رفتم ولی درد می زد شعله بر دل از نگاهش فال ها بر لبم قفلی ز ترس وا شدن، بر سینه درد دوستی پنهان شده در سایه ی اعمال ها تا شبی با خویش گفتم: «بایدش گفتن، دگر!» جرئتی آمد میان ب...
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت