«وقتی حرف بقیه رو باور کردی…»
یک داستان ساده اما پرمعنا درباره مردی که در کنار جاده دکه ای ساخت و ساندویچ می فروخت . او که به اخبار و روزنامه دسترسی نداشت، با تابلویی که مزایای ساندویچ هایش را نشان می داد، مشتریان را جذب می کرد. اما وقتی پسرش که به مدرسه می رفت و اخبار را دنبال می کرد، هشدار داد که ممکن است ک...
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت