داستان ترسناکی که باعث شد خابم نبره️

نفس هام به شماره افتاده بود. صدای قدم هام توی راهروی خالی خونه قدیمی می پیچید. برق رفته بود و تنها نور، از نور گوشی می اومد که هی خاموش و روشن می شد. درِ یکی از اتاق ها نیمه باز بود... با نوک انگشت هلش دادم. صدای جیرجیر لولاها مثل فریاد توی گوشم پیچید. یه سایه گوشه ی اتاق بود. اول فک...

پاسخ به

×