آهنگ بیادماندنی دل دیونه ای بود
گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت! ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ی ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ و ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪازدیدن شکار شاد شدند و از گرگ پرسیدند: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟ ﮔﺮگ ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎن آهویی ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ که ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم. امشب الهام
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت