ملتهب تر ز نقطه جوشم
ملتهب تر ز نقطه ی جوشم با غم کوچه ها هماغوشم درد و رنج رفیق و همسایه بار سنگین شده سر دوشم بر دوراهی اسیرِ خود هستم نشود وضعشان فراموشم یکطرف یک گروه آدمخوار برده اعمالشان ز سر هوشم سوی دیگر گروه زحمتکش که پر است از فغانشان گوشم کاری از دست من نمی آید جز که در نشر دردشان کوشم با زبان قلم کشم فریاد شاعرم من و درد مینوشم آتشی در نهاد خود دارم ظاهراً ساکتم و خاموشم احمد یزدانی
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت