غزلی از دههی هفتاد: ابر غربت
درود غزلی از دههی هفتاد. امیدوارم بپسندید. یک آسمان ابر غربت، برگونه هاتان ببارد وقتی دلی یاد ما را دست خدا می سپارد مردی نشسته همینجا، در خود شکسته همینجا بر شانه های کبودش یک زخم صد ساله دارد یادت نمی ماند آری! زخمت به این سینه کاری! یاد تو مارا کناری یاد داغ خود می گذارد رفتی به پایت نشستم گفتی که دیوانه هستم عشق تو دیگر بجز این سودی برایم ندارد دستان تو خوب من کو با یک سبد یاس خوش بو یک بار دیگر جدایی دست مرا می فشارد از کوچهی بی کسی ها تا شهر دلواپسی ها با رنگ قرمز نوشتم دیوانه طاقت ندارد.
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت