رمان دل خوشی پارت ۷۳
دو ادکلن هم گرفتیم با اتوسا صمیمی شدم ساعت ۶ بود من و ارسلان رفتیم خونه مون درو باز کردم گفتم سلام مامانی گفت سلام دخترم گفتم ارسلان اومده یه چایی درست کن تا ما بیاییم گفت دخترم چایی امادست گفتم ما میریم داخل اتاقم بالا الان میایم گفت باشه فقط ارسلان وایسا کارت دارم رفتیم یه حموم ۱۰ دقیقه کردم اومدم بیرون لباسام رو پوشیدم رفتم پاین گفتم ارسلان بیا دیگه گفت وایسا الان میام اومد گفتم مامانم چی گفت
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت