رمان دل خوشی پارت ۳۹
دلم خنک شد و از خونه انداختش بیرون و اون دسته گلشم انداخت بیرون بهش گفت من شوهرشم بفهم تو هیچ چیز دیانا نمیشی فقط یه خاستگار ساده بودی که دیانا جوابش منفی بود ومحکم درو بست یه نفس کشیدم و رفتم تو بغلش گفتم مرسی صورتش رو بوسیدم و گفتم مرسی که هستی دل خوشی زندگی من صورتم رو بوسید گفت کاری نکردم مامانم گفت چیزی نمی خورید گفتم اره میخوریم گفتم ارسلان بریم بشینیم رو صندلی نشستیم ...! ادامه دارد .
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید ورود/عضویت