رمان عشق واقعی پارت ۸

عشق واقعی پارت ۸ خواهر ارسلان: سلام داداش گلم ارسلان : سلام خوبی بیا داخل خواهر ارسلان: چشم دیانا: عشقم میای کمکم کنی ارسلان : آره فداتشم خواهر ارسلان: چقدر زن زلیلی ارسلان: زن زلیلی نیست دارم کمک به عشقم میکنم خواهر ارسلان: خب باش دیانا: ارسلان بدبخت شدیم ارسلان : چی شده دیانا: داداشم داره میاد اینجا ارسلان: خب که چی دیانا : زندگیمون خراب میکنه ارسلان : بسپارش بخودم دیانا : خواهرت چکار کنیم ارسلان: جنگ می کنیم میره بیرون دیانا : باش ارسلان: خواهرم دلش میخواد بیاد اینجا دیانا :‌ما تازه ازدواج کردیم چرا باید بیاد اینجا ارسلان : نزار کتکت بزنم دیانا : بزار از ازدواجمون بگذره بد هر غلطی دوست داری بکن ارسلان : خفشو خواهر ارسلان: باش با رفتم ارسلان: رفت دیانا: مرسی ..... نفهمیدم چیشد که یهو بغلش کردم ارسلان : باورم نمیشد که دیانا این کارو کرد دیانا : آب دهنم قورت دادم ... ببخشید ارسلان : داداشش اومد و رفت منم رفتم بیرون دیانا: ارسلان ساعت ۵ رفت ساعت ۲ شب شد منم ترسیده بودم ساعت ۳ شد که یهو صدای در اومد ارسلان بود دستش خونی مست مست بود ازش معلوم بود ..... معلوم کجایی تا الان دستت چیشده ارسلان : هیچی دیانا: رفتم ابزار اولیه اوردم دستش بستم ارسلان: دیانا امشب پیشم می‌خوابی دیانا: از ترس داشتم میمردم ..... ولی ارسلان ازدواج ما سوری ارسلان: ترخدا دیانا : ولی .... دستم کشید رفتم تو بغلش و گرمی لباش روی لبام حس کردم ارسلان: بیا بریم پیش من بخوابیم دیانا : خواستم جوابش بدم ولی یهو دستم کشید و سفت گرفت بردم داخل اتاق پیش خودش خوابیدم پایان...! سوال جواب بدین دیانا یا ارسلان

پاسخ به

×